خاطرات مایسا و مامان و بابا
حالا دیگه مایسا سه سالش شده و تولدش هم خیلی خوش گذشت ، البته خودش میگه ، الان هر روز میخواد فیلمش رو ببینه . 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

اینجا داره کادوهاشو باز میکنه 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

اینجا داره فکر میکنه این همه کاغذ کادو رو چجوری جمع کنه 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

 اینجا هم داره با دوستاش تلاش میکنن شمع رو فوت کنن 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

اینجا داره دوستش باران رو میبوسه آخه براش یک کادو خشقل آورده 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


این عکسم اصلا ربطی به تولد نداشت ولی ژست مایسا باحال بود گفتم بزارم 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 1:0  توسط بابايي | 

  سلام دختر قشنگم


ببخش که نتونستم زودتر بیام اینجا و بنویسم راستش روزا به نظرم خیلی کوتا هستن و من هم خیلی گرفتار و فکر کنم این برنامه ها تا عید ادامه داشته باشه. مثلا آخر این هفته مراسم سالگرد بابابزرگ و مامان بزرگ باباته و مامانی کلی مهمون داره .... اون یکی مامانی ( مامان خودم ) هم که در حال عوض کردن خونشونه  و کلی کار افتاده گردنش .... هفته دیگه مامانی و باباییت ( مامان بابای بابات  ،  آخرش ما نتونستیم به شما یاد بدیم که به مامان بابای من بگو مامانی و بابایی و به مامان بابای بابات بگو مامان جو و باباجون یا برعکس  و تو اصرار داشتی که به هردوشون یه چیزی بگی) میخوان برن آمریکا دیدن عمه مامانت و سه ماه نیستن ... هنوز واسه تولد تو هیچ کاری رو شروع نکردم .... خونه تکونی رو بگو که گذاشتم بعد از تولد تو ... خرید عید چی ؟؟!!


اما تو دختر گلم ...

روز بروز بزرگتر و شیرینتر و کنجکاوتر و شیطونتر و فهمیده ترو میشی و من از داشتن گلی مثل تو خوشحالتر و سپاسگذارتر

میدونی عسل مامان , تو یکی از بهترین هدیه های خدا بودی و من از اینکه با داشتن تو حس زیبای مادرونه رو درک کردم خیلی ممنونم. ازینکه دوستم داری و میدونی که من خییییییییلی بیشتر دوستت دارم ممنونم. از اینکه هر وقت احساس میکنی ناراحت شدم میای و با اون لبای کوچولو و نازت بوسم میکنی و میگی "نااحت نباش" ممنونم. از اینکه با اون صدای شیرین و قشنگ منو مامان صدا میزنی و بقلم میکنی و فشارم میدی ممنونم. از اینکه شبها کنارم دراز میکشی و دستت رو میندازی گردنم و آروم بهم میگی "دوست دارم" خیلی خیلی ممنونم.

ساعت حدودا 11 شبه و ما خونه مامانی هستیم و میخوایم آماده بشیم برگردیم خونه و شما هم مشغول بازی با مامانی

من : مایسا بیا حاضر شو بریم خونه

.....

من : مایسا داریم میریم خونه بیا لباساتو بپوش

مایسا : نه .... خونه نه .... بازی بکنم 

بابا : ما داریم میریم خونه ... زود بیا حاضر شو .... جا میمونیا

مایسا : خدابظ ماما ... خدابظ بابا ... بعدا میااام 

من و بابا :

من : پیش مامانی میمونی ؟ ما داریم میریما

مایسا : ماینا مامانی میمونه ... بای بای 

بابا : بیا بریم خونه پیش ملینا ( دختر عموی مایسا )

مایسا : میینا نههههههههههههه .... اینجا بمونم ... بروووو

بابا : بیا بریم تاب سرسره

مایسا : شبه .... تاب سرسره نه ... بروووووو

ساعت 12ست و من و بابا دست از پا درازتر داریم برمیگردیم خونه ... حریف شما نشدیم

.....

ساعت 5 صبح

تلفن : زیییییینگ زینگ

بابا : بله

مایسا : (در حالیکه بغض کرده) ماینا بیاد خونه .... مامان بابا دد ...

ساعت 5:15 من و بابا سوار ماشین شدیم

این بود اولین تجربه شما دختر شیطون که میخواستی تنها خونه مامانی بمونی ولی مثل اینکه نصف شب یادت اومده که یه مامان و بابایی هم داشتی 

مایسا در حال خوردن شیر ....

بابایی : مایسای بابا کجایی ؟

مایسا همچنان در حال خوردن شیر

بابایی : مایسا بیا پیش بابایی

مایسا : ای بابا ... شیر بخوره ... الان میاد

ادامه شیر خوردن

جدیدا علاقه زیادی به خوانندگی پیدا کردی ... هر چی که دستت بیاد ( لگو , مکعبهات , قوطی های خالی و ... ) همه رو روی هم میذاری و یه میکروفون ایستاده واسه خودت درست میکنی. بعد هم از من و بابا یا بعضی مواقع عروسکات میخوای که بیایم و تماشات کنیم و تو هم شروع میکنی پشت میکروفونی که ساختی میرقصی و شعر میخونی .... قربون اون رقصیدنت و آواز خوندنت بشم من ... کلی ازت فیلم گرفتم که وقتی بزرگ شدی بذارم ببینیشون 

 

چند شب پیش میخواستم شیر آخر شبت رو بدم که بری بخوابی .... یکی از شیشه هات دستت بود و داشتی باهاش آب میخوردی منم یکی دیگه از شیشه هات رو برداشتم و واست شیر درست کردم . بعد هم ازت خواستم بیای و شیرتو بخوری ... اول کمی بازیگوشی میکردی و هی از دستم فرار میکردی ولی آخرش خسته شدی و اومدی کنارم و با یه مدل خیلی نازی گفتی "ماینا  خسته شدم , شیر بخورم " منم ازت خواستم که شیشه آب رو بدی به من و شیشه شیرت رو بگیری و بخوری تو هم قبول کردی و شیشه ها رو عوض کردی ... ولی قبل از اینکه شروع به خوردن شیر کنی شیشه دست خودتو زدی به شیشه دست من و گفتی "سیامتی"      

من و بابا رو بگی با چشمای گرد شده و فک آویزون مات شده بودیم بهت ....  امان از این سریالهای بیگانه

گوشه اتاق خورده بیسکوییت ریخته بودی واسه همین من جارو شارژی رو آوردم که تمیزش کنم و تو هم طبق معمول اومدی و گفتی " کمک ... کمک ... نوبت ماینا " یعنی اومدی کمک کنی و نوبته توست که جارو کنی من هم جارو رو دادم دستت و چون میخواستیم بریم بیرونو من هم عجله داشتم رفتم که آماده بشم . بعد از چند دقیقه دیدم که تو جارو رو گرفتی دستت و یه چیزی میگی و دگمه روشنش رو میزنی ... دقت که کردم دیدم میگی "میکوشمت ...." . بعد چند ثانیه کمه جارو رو فشار میدی ... ای خدا اینو دیگه از کجا یاد گرفتی .... بازم شک کردم واسه همین ازت پرسیدم مایسا دخترم داری چیکار میکنی تو هم نامردی نکردی و سر جارو رو گرفتی طرف منو گفتی "میکوشمت میکوشمت" ....  بعد هم جارو رو دادی دست منو گفتی "نوبته ماما" و خودت رفتی مقابل من وایسادی که یعنی منم به تو شلیک کنم ....

خدای من آخه تو از کجا همچین چیزی دیدی ... یعنی از تلویزیون ... آخه من که اصلا اهل دیدن فیلمهای اکشن نیستم که .... یعنی تو کی یه همچین چیزی دیدی و تو ذهنت مونده .... بهتره من و بابا هم از خیر دیدن فیلم بگذریم و همراه تو بشینیم کارتون پو و تیگر ببینیم

 

اینم چندتا عکس از عسل مامان

 ۱۷ دیماه - تهران تیراژه

مایسا و دوستش هیوا (خونه مامان بزرگم)

اینجا ازت خواستم وایسی یه عکس ازت بگیرم تو هم این ژستو گرفتی


مایسا و اولین سفرش با قطار ...... فعلا آروم سر جاش نشسته و داره با دقت همه چی رو بررسی میکنه ولی بعد از چند دقیقه ....

   

مایسا در حال خوردن یخ ... عاشقه این کاره

مگه این لیوانه آب من نبود ... پس چرا این داره ازش میخوره ... زورت به بچه رسیده خوب تشنته یه نوک پا برو آشپزخونه واسه خودت آب بیار


+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 21:14  توسط لیلا مامان مایسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در تاريخ 18/12/87 خدا گلي از گلهاي بهشتش رو به ما هديه داد. ما اسم اين هديه رو مايسا گذاشتيم به معناي منجي ، مثل مادر.
مايسا کوچولوي ما در ساعت 10:20 در بيمارستان بنت الهدي بدنيا اومد ...

پیوندهای روزانه
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1390
بهمن 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
بهمن 1388
دی 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
نویسندگان
لیلا مامان مایسا
بابايي
پیوندها
سايت شجره نامه من
سايت شرکت بابام
سايتي که مامان خيلي دوست داره
نازدونه ( آوینا و مامان انوش )
آراد خوش تیپ و مامان تارا
مامان دوتا پسر
مسیحا جون و مامان مریم
مائده جون
پسمله فینگیلی
آنیسا جون و مامان فرناز
دوقلوها (فاطمه جون و ساراجون)
قند عسل ( آذین کوچولو )
ثمره عشق (محمد حسین کوچولو)
ماه کوچولو (ماه تیسا جون)
ثمره زندگي (کيان کوچولو )
کودک من (ماني کوچولو)
شایان کوچولو
محمدمبین جون و مامان مارال
النا جون
آتريسا دختر زيبا رو, الهه زيبايي
سعید رضا جون
اشکان جون و مامان سیما
یگانه جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM